www.sedayemodafean.org شهید حمیدرضا نوبخت

شهید حمیدرضا نوبخت

شهید حمیدرضا نوبخت در تاریخ ۱۳۳۸/۴/۲۰ در بابلسر چشم به جهان گشود.

ایشان در سن ۲۸ سالگی در تاریخ شلمچه و در ۱۳۶۶/۱/۱۸ به مقام والای شهادت رسید.

  شهید حمیدرضا نوبخت در شهرستان بابلسر در یک خانواده  مؤمن و متعد فرزند پسری به دنیا آمد که او را حمیدرضا نامیدند . او در کنار خانواده رشد و نمو کرد و پس از رسیدن به سن مدرسه ، دوره ی ابتدایی را در بابلسر با موفقیت سپری کرد و سپس به اتفاق خانواده به تهران مهاجرت نموده و در تعمیرگاه ماشین آلات سنگین مشغول به کار شد . وی پس از مدت کوتاهی تا سطح استادکار ماهر ، شد کرد .
حمیدرضا ، در سال ۵۷ به خدمت سربازی فراخوانده شد ، امّا بیش از ۸ ماه خدمت نکرده بود که به فرمان حضرت امام (ره) مبنی بر ترک کردن پادگان ها و با تشویق برادرش ، علیرضا از پادگان گریخت . وی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در تمامی صحنه های مبارزه با رژیم ستم شاهی حضوری فعال داشت و اعلامیه های حضرت امام (ره) را تکثیر و پخش می کرد .

او با کمک برادرش ، علیرضا پس از پیروزی انقلاب ، هسته بسیج ملی جوانان را پایه گذاری کرد و با تشکیل گروه های جوانان و نوجوانان آموزش های عقیدتی ، سیاسی و نظامی به آنان می داد . همین گروه ها در مقابل تحرکات مذبوحانه ی ضد انقلاب و منافقین در جریان اشغال دانشگاه بابلسر ، مقاومت و ایستادگی و فضای دانشگاه را از لوث وجود گروه های ملّی و مخالف نظام پاک کردند .
حمیدرضا در تاریخ ۱/۴/۱۳۵۹ به اتفاق برادرش، علیرضا سپاه محمودآباد را تشکیل دادند . او در این مقطع مسوول بسیج سپاه محمودآباد شد .

علیرضا از اولین گروه پاسدارانی بود که جهت سرکوبی اشرار و ضدانقلاب به کردستان اعزام شدند و بعد از آن با شروع جنگ تحمیلی به جبهه های نبرد حق علیه باطل شتافت و در عملیات « ذوالفقار » در منطقه « میمک » به عنوان فرمانده گردان مشترک ارتش و سپاه انتخاب شد و مردانه در مقابل بعثی ها ایستادگی کرد و رشادت ها و حماسه ها از خود به نمایش گذاشت .

قربان حسن تبار می گوید : « شهید به حفظ بیت المال بسیار حساس بود و به همه سفارش می کرد از بیت المال برای امور شخصی استفاده نکنند و خودش هم به آن عمل می کرد . هر بار که با ماشین سپاه از منطقه به شهرستان می آمد ، آن را در منزل قفل می کرد و با ماشین شخصی خود یا دوستان یا تاکسی برای دیدار با امام جمعه ، خانواده های شهدا و … می رفت . وقتی می گفتیم : چرا با این ماشین نمی روی؟ جواب می داد : این ماشین بیت المال است. خانواده شهدا مرا این گونه ببینند ، دلشان می شکند . من چگونه جواب دل شکسته ی آن ها را بدهم . »
حمیدرضا به اتفاق برادرش ، علیرضا در عملیات فتح المبین شرکت کرد . اوایل فروردین سال ۶۱ برادر معلم اش ،علیرضا که همرزم و راهنمایش بود ، به شهادت رسید و باعث شد تا حمیدرضا جدی تر از گذشته عزمش را برای دفاع از اسلام و انقلاب به کار گیرد . او ماندن و خدمت کردن در منطقه را به رفتن و شرکت در تشییع جنازه برادرش ترجیح داد تا این گونه ثابت کند که رزمندگان و نیروهایش نیز حقی برگردن او دارند .

حمیدرضا در دهم اردیبهشت سال ۶۱ در عملیات بیت المقدس به عنوان فرمانده گردان در حماسه آزادسازی خرمشهر ، رشادت ها نشان داد . در سال۶۲ در عملیات والفجر۶، به سمت معاونت تیپ در آمد که به دلیل زخمی شدن یکی از فرماندهان ، مسوولیت یک گردان را نیز تاپایان عملیات برعهده گرفت .

حمیدرضا نوبخت در عملیات بدر در سال ۶۳، فرمانده یگان دریایی لشکر شد ، ولی همچون سربازی فداکار در قلب آتش و خون غوطه ور بود . خنثی کردن ضد حمله دشمن در عملیات قدس در سال ۶۴ ، به عنوان برگ زرّینی است که در کارنامه دفاعی او به عنوان یکی از فرمانده گردان های لشکر ۲۵ کربلا می درخشد .
فرمانده گردان مالک اشتر در عملیات والفجر ۸ ، کسی جزحمیدرضا نوبخت نبود که در تصرف و پاکسازی شهر فاو نقش قابل توجهی ایفا کرد . وی در ادامه همین عملیات در بحث آزادسازی کارخانه نمک ، با انهدام بیش از ۲۰ تانک در مقابل پاتک های مکرر دشمن مردانه ایستادگی کرد . وی هم چنین بلندی قله های قلاویزان مهران را با گام های محکم و استوارش در کربلای یک درنوردید .
این سردار رشید بابلسری قبل از عملیات کربلای ۴ ، به فرماندهی تیپ سوم لشکر ظفرمند ۲۵ کربلا انتخاب شد و در این عملیات حماسه عاشورایی دیگری خلق کرد . اگرچه عملیات کربلای ۴ با عدم فتح روبه رو شد ، امّا گردان های تحت امر نوبخت ، با برنامه ریزی دقیق و اصولی ، خواستند تا جزیره ام الرصاص و ام الباوی در خاک عراق پیش بروند .
با آن که در عملیات کربلای ۵ به فاصله چندین روز از عملیات کربلای ۴ رقم خورد ، امّا نیروهای تحت امر سردار نوبخت به سرعت سازماندهی و به دستور فرمانده کل سپاه ، در محور کانال ماهی و در کنار سایر یگان های لشکر وارد عمل شدند.

قابل ذکر است که سرعت و تحرک نیروهای تحت امر او به گونه ای بود که توانستند فرمانده لشکر گارد ارتش عراق را به همراه تنی چند از فرماندهان به اسارت در آورده ، قرارگاه آنان را تصرف و پاکسازی کنند و بسیاری از نیروها و تجهیزات بالای دشمن را منهدم نمایند .
وی چندین بار مجروح شد ، ولی او که دل به شهادت بسته بود با این جراحات از رفتن به جبهه انصراف نمی داد و پس از بهبودی نسبی به منطقه برمی گشت . او همیشه در مورد شهادت می گفت : « خدایا ! بگذار شهید شوم ، ولی آخرین نفری باشم که جنازه ام به شهر خودمان تشییع شود. » دوستانش از این دعا تعجب می کردند و می گفتند : « چرا چنین دعایی می کنی ؟! » می گفت : « اگر این توفیق نصیب من نشود و لیاقت آن را نداشته باشم ، باید یک عمر خجالت بکشم و شرمنده باشم که فرمانده این همه شهید بودم . از طرفی می خواهم آخرین نفر باشم تا وقتی جنازه ام تشییع می شود ، خانواده ی شهیدی چشم انتظار پیکر فرزندش نباشد . »

سرانجام این سردار شجاع و بی باک ، برای انجام عملیات کربلای ۶ به همراه تنی چند از فرماندهان از جمله محمدحسن طوسی۱۸ روز از بهار سال ۶۶ می گذشت ، شهد شیرینی شهادت را نوشیدند و جان به جان آفرین تسلیم کردند . پیکر این شهید بزرگوار به مدت ۸ سال برخاک شلمچه ماند و پس از آن توسط گروه تفحص شناسایی و بر دستان پرمهر مردان و زنان بابلسری تشییع و در امام زاده ابراهیم به خاک سپرده شد .

۲ نظر

    1. ممنون از لطفتان با کمک از شما عزیزان سعی می کنیم مطالب اموزنده‌تری ارائه دهیم.

نظر خود را اضافه کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *