sedayemodafean.org شهید محمد سبزی زاده

شهید محمد سبزی زاده

شهید محمد سبزی زاده در تاریخ ۱۳۳۸/./. در حسین آباد چشم به جهان گشود.

ایشان در سن ۲۳ سالگی در تاریخ ۱۳۶۱/۱/۲ و در خوزستان به مقام والای شهادت رسید.

اگر مروری بر زندگی شهدای انقلاب داشته باشیم، به راحتی پی می بریم که روستازادگان پاک نهاد، شمار عظیمی از جمع شهدای انقلاب اسلامی را به خود اختصاص داده اند. اینان، کسانی هستند که با خدا و دین آشنایی پیدا کردند و خداشناسی با رگ و پی آنها عجین شد. شهید محمد سبزی زاده نیز از شمار این خداپرستان بود. این شهید والامقام در سال ۱۳۳۸ در روستای “حسین آباد ” شاهین دژ پا به عرصه هستی گذارد. از همان آغاز، زیر نظر خانواده‌اش خداشناسی و قرائت قرآن را یاد گرفت و این الفت الهی را تا آخرین روز حیات حفظ نمود. در سال ۱۳۵۵ به استخدام ارتش درآمد و با توجه به فقر مالی خانواده‌اش، اکثر حقوق خود را برای امرار معاش آنها می فرستاد. اخلاق اسلامی این مرد بزرگوار حتی در دوره طاغوت نیز در میان همکارانش زبانزد بود. در گرما گرم انقلاب، همراه سایر همرزمانش به خیل تظاهرکنندگان پیوست و هر جا صحبتی می شد، از لذت راهپیمایی‌ها و مبارزه با طاغوت حرف می زد. او عقیده داشت که رژیم مستبد پهلوی باید سرنگون شود و این مهم به انجام نمی رسد مگر به همّت مردم مسلمان و غیور ایران. او عاشق راه امام خمینی (ره) بود و همه جا اسم او را با افتخار  به زبان می آورد. می گفت: “هم او بود که ما را از بردگی طاغوت رهانید و ارتش ایران را به سربازان امام زمان (عج) تبدیل نمود. “

او فردی معتقد به مبانی اسلام بود و در انجام کارهایش رضای خدا را در نظر می گرفت. برادرش می گوید: “هر وقت به مرخصی می آمد، برای ما از انجام فرایض دینی و اطاعت از پدر و مادر و لزوم قرائت قرآن صحبت می کرد.”

تمام دوستان و آشنایان از اخلاق خوش او صحبت می کردند و واقعا آدم مصمم و صبوری بود. مادرش می گوید: “او در بین بچه‌هایم از همه مهربان‌تر و متواضع‌تر بود و همیشه به دیگران محبت می کرد. من بارها پیشنهاد کردم که ازدواج کند؛ اما درجواب گفت: “اولا من وظایف دیگری نسبت به خانواده ام دارم ؛ ثانیا تا جنگ تمام نشود، ازدواج نخواهم کرد.”

بعد از پیروزی انقلاب با رضایت کامل و داوطلبانه در عملیات شرکت می کرد و با شروع جنگ، محدوده کار او بیشتر شد. او نه تنها خود در جهت امر خیر تلاش می کرد، دیگران را نیز به راه راست و به سوی الله راهبر می شد. برادرش می گوید: “وقتی به سربازی اعزام شدم، به خاطر عدم آگاهی و جهل از خدمت فرار کردم و وقتی برادر شهیدم این موضوع را فهمید، به دِه آمد و به من گفت: “یا باید با من بیایی که تو را به یگانت تحویل دهم، و یا از این لحظه به بعد تو  برادر من نیستی. “و بالاخره با تفهیم اینکه الان زمان جنگ است و جوانها باید از دین و میهن دفاع کنند، مرا به مرکز آموزش برد و تسلیم یگان خودم نمود.” برادرش همچنین ادامه می دهد: “دو هفته پیش از آخرین ماموریتش در اصفهان، نزد او رفتم ، سوغاتی و هدایایی که به عنوان عیدی برای مادر و خانواده خریده بود، به من نشان داد و گفت: “اگر عید آمدم، آنها را خواهم آورد.” ولی در اسفند ماه همان سال (۱۳۶۰) با شرکت در عملیات غرور آفرین “فتح المبین” به جبهه شوش اعزام شد؛ با توجه به اینکه “آرپی چی زن” تیم خود بود و تانکهای دشمن را شکار می کرد، به نیرو و مهارت او نیاز بود و او نیز خود از این فعالیتها اظهار رضایت می کر ، اما در تاریخ ۱۳۶۱/۰۱/۰۲ به دست دشمنان بعثی به شهادت رسید و به حجله خون رفت. دوستانش می گویند:” قبل از شهادت ۴ تانک عراقی را منهدم کرد و فریاد الله اکبر  را بر زبان همرزمانش جاری ساخت.”

این شهید بزرگوار با توجه به اینکه مخارج خانواده‌اش را تامین می کرد، از مال دنیا چیز مهمی نداشت و تنها کاغذی که بعد از شهادتش از جیبش درآوردند، وصیت نامه کوتاهی بود که باهم می خوانیم:

“دوست دارم بعد از شهادتم در میان مردم روستایم (حسین آباد) به خاک سپرده شوم. آرزو دارم بعد از مرگم باز زنده شوم و دوباره و حتی هزار باره شهید شوم. ای مردم! بدانید که تنها رهاننده مستضعفان، خمینی بت شکن است. ”

پیکر پاک شهید سبزی زاده بنا به وصیت خودش طی مراسم باشکوهی در روستای “حسین آباد ” شاهین دژ به خاک سپرده شد.

نظر خود را اضافه کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.