sedayemodafean.org شهید سید عباس موسوی

شهید سید عباس موسوی

شهید سید عباس موسوی در تاریخ ۱۳۳۱/۰۱/۰۱ در میناب چشم به جهان گشود.

ایشان در سن ۶۷ سالگی در تاریخ ۱۳۹۸/۰۹/۲۳ و در شیراز به مقام والای شهادت رسید.

شهید سید عباس موسوی متولد یکم فروردین ۱۳۳۱ از جانبازان شیمیایی و اعصاب و روان دوران دفاع مقدس که سالها درد و رنج عوارض شیمیایی و مشکلات اعصاب و روان ناشی از حضور در جبهه‌های جنگ را سپری می کرد، روز ۲۳ آذرماه ۱۳۹۸ در شیراز به رحمت ایزدی پیوست.

وی یکی از فرهنگیان بازنشسته شهرستان میناب سال ۱۳۵۹ کارمند اداره آموزش و پرورش میناب بود که سال ۶۲ راهی جبهه‌های جنگ شد.

وی با اینکه کارمند آموزش و پرورش میناب بوده اما کار سرایداری آموزش و پرورش این شهرستان را خود انجام می‌داده است و آن زمان منزلش را در اختیار شبکه بهداشت و درمانگاه روستا قرار داده بود.

وی سال ۶۲ که با مرخصی‌اش برای اعزام به جبهه موافقت شد با تعدادی از همرزمان عازم پادگان شهید بهشتی جهرم شد و بعد از اتمام دوره آموزشی با تعدادی از رزمندگان این استان به واحد بهداری تیپ المهدی معرفی شدند.

شهید سید عباس موسوی که سال‌های ۶۳ و ۶۴ دوبار شیمیایی شده بود جزو گروه‌های امدادگر و تدارکات بود و سابقه حضور در عملیات‌های خیبر در منطقه طلاییه و الفجر در منطقه فاو داشته است.

وی از سال ۶۴ به دلیل عوارض شیمیایی گاز خردل روزهای سختی را سپری و سال‌ها طول کشید تا پزشکان با نسخه پیچ کردن داروهای معده و با تست‌های متعدد به این تشخیص برسند که ریه‌های وی در اثر گاز خردل دچار عفونت شیمیایی شده و از سال ۸۳ به بعد با آزمایش‌ها و تست‌های متعدد، شیمیایی بودنش محرز شد.

این شهید دفاع مقدس چندسالی بود که با همه جراحات حاصل از عوارض شیمیایی جانباز ۱۵ درصد شناخته می شد.

وی هر سه ماه یکبار برای درمان عوارض شیمیایی دوران دفاع مقدس از جمله مغز و اعصاب، ریه و چشم در حال رفت‌و آمد به شیراز بود که روز ۲۳ آذر ماه ۱۳۹۸ با مراجعه به این شهر و وخیم شدن حالش به دوستان و همرزمان شهیدش پیوست.

این معلم شهید از همرزمان شهید عبدالحسین عمرانی از معلمان شهیدان دفاع مقدس میناب بوده است.

مراسم تشییع و خاکسپاری شهید سید عباس موسوی جانباز دوران دفاع مقدس ۱۳۹۸/۰۹/۲۵ در روستای حکمی شهرستان میناب برگزار شد.

بخشی از خاطرات شهید سید عباس موسوی در سال ۹۵:

چندتا از بچه‌های استان هم بودند مثل شهید عمرانی، قرار شد به عنوان آرپی جی زن در گردان شهدا باشیم. من دست‌هام قدرت گرفتن آرپی جی را نداشتند. با حدود ۲۰ تا از بچه‌هایی که به گردان شهدا رفتند، همراه شدم. من رفتم لشکر ثارالله داخل شهرک رزمندگان. سه چهار روز با رزمنده‌هایی که توی این شهرک بودیم کاری با ما نداشتند شاید سیصد یا چهارصد نفر بویدم که فقط مراسم صبحگاهی بود و استراحت بود! بعد از سه چهار روز اعتراض کردیم ما نیامدیم اینجا بخوریم و بخوابیم! مگه تنبل خانه ما را آوردید!

خودم تنها با کرمانی‌ها بودم و کل بچه‌های تربیت معلم میناب کلا گردان ۴۱۷ بودند.

برادران شهید عمرانی‌ها هم بودند. داوود غفوری برادر حاج آقا غفوری هم آنجا بود. همه توی یک لشکر بودیم اما گردان ها جدا جدا بود. آموزش ها شروع شد. حدود ۴۵ روز آموزش آبی و خاکی بود. ۱۵ روز هم خود کرمان آموزش غواصی بود. هوا خیلی سرد بود تو اوج بهمن.شب توی آب استخر…بعد از ۱۵ روز آموزشی به منطقه عملیاتی نهرعلی شیر رفتیم. شب ۲۲بهمن ۶۴، ساعت یک، عملیات شروع شد خط دشمن شکسته شد وارد فاو شدیم. عملیات والفجر یا رمز یا زهرا … من جزو تدارکات گردان بودم مهمات رو به رزمنده ها می رساندم و جایی برای نشستن و پناهگاهی نداشتیم مهمات روی دوشمان بود و به بچه ها می رساندیم.

از همه راه هم تیر می بارید. یادم می آید عصر روز ۲۲ بهمن سال ۶۴ از بالای ماشین غذا را برای بچه ها پرتاب می کردیم حتی نمی توانسیم بایستیم. صدای بچه ها را می شنیدم که می گفتند سید سید مواظب باش…همان روز بود می خواستم از این سنگر به سنگربعدی برای بچه ها آذوقه ببرم دوتا عراقی که توی سنگری مخفی شده بودند خواستم عبور کنم که نارنجک را به سمت من پرتاب کردند خودم را به سمتی پرتاب کردم اما نارنجک عمل نکرد. در همین حین بود که از روبروی من بچه های لشکر ۲۵ امام رضا(ع) از بچه های تازه نفس خراسان برای تحویل گرفتن خط به سمت ما آمدند که متوجه حمله دوتا عراقی به سمت من شدند، رزمنده های لشکر امام رضا صدا زدند و سنگر دوتا بعثی رو نابود کردند.

در راه برگشت به سمت نهر علی شیر بودیم که دوباره دستور برگشت داده شد. آن شب تا صبح که دشمن تسلیم شد، جنگیدیم. بچه ها اسیران زیادی را از عراقی ها گرفتند. ۸۵ فروند هواپیمای توی فاو تا زمانی که ما بودیم بچه ها سرنگون کردند.چندتاش رو خودم به چشم خودم دیدم که سرنگون شدند. این زمان بود که خبرشهادت ام را به خانواده داده بودند.

سید اسماعیل موسوی پور شهید شده بود که اشتباهی و بخاطر نزدیکی سید و تشابه فامیلی به خانواده گفته بوند که من شهید شده ام. غلام غفار آن زمان جانشین سپاه استان بود وقتی منو دید سجده شکر به جا آورد.

نظر خود را اضافه کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *