sedayemodafean.org شهید حسن خوشبخت

شهید حسن خوشبخت

شهید حسن خوشبخت در تاریخ ۱۳۴۰/۴/۱۱ در بوشهر چشم به جهان گشود.

ایشان در سن ۲۲ سالگی در تاریخ ۱۳۶۲/۴/۳۰ و در شلمچه به مقام والای شهادت رسید.

خرداد دامن سبزش را جمع کرد و تابستان، بهار را به دست شکوفه ها سپرد…تیر تازه از راه رسیده بود و گرما و شرجی میهمان خانه ها بود. سال ۱۳۴۰ بود…بوشهر، تب گرفته و عرق کرده اما پرشور و مصمم، روز دیگری را آغاز می کرد.علی اما روزگار دیگری را به تجربه نشسته بود…روزگاری به رنگ امید و به طعم خوشبختی…

خوشبختی علی،خوشبختی تولد فرزندی بود که امید را در دل خانواده روشن می کرد…علی بود و جوانه های عشق علی(ع) در دل و شور ارادت حسن(ع) در سر. از این رو نام نو رسیده را حسن گذاشت؛ چرا که خوشبختی را از سفره ی کریم اهلبیت(س) حاصل کرده بود.حسن در دامان مادری که ایمان و عشق را آمیخته با شیر در کامش می ریخت، بالید و با اخلاق حسنه تربیت یافت.خانواده ((خوشبخت)) که در محله  ((شکری))روزهای شیرینی را پشت سر گذاشته بودند، به موطن اصلی خود((تنگک))بازگشتند و حسن تحصیلات ابتدایی را در دبستان((فیوضات)) تنگک آغاز کرد. با آغاز نوجوانی حسن، خانواده به محله ((باغ زهرا)) نقل مکان کردند و حسن دوران راهنمایی و دبیرستان را در مدرسه ی ((شریعتی)) به پایان رساند.این روزها مصادف بود با روزهای شور و قیام مردم علیه حاکمیت شب پرستان استبداد. حسن همگام با دیگر دوستان خود در تظاهرات علیه رژیم ستمشاهی شرکت می کرد…انقلاب به بار نشست و درخت آرزوهای حسن پر شکوفه گشت. او بر کلمه ی منفور((پهلوی)) بر سر در مدرسه، برس رنگ، خط بطلان کشید و به همه ثابت نمود که باطل رفتنی است…

ارادت حسن به امام (ره) به حدی بود که در مقابل مخالفان امام موضع گیری می کرد و همواره سخنانش را با گزیده ای از کلام وی آذین می بست. پس از صدور فرمان امام (ره) مبنی بر تشکیل جهاد سازندگی، مشتاقانه به روستاهای محروم شتافت تا بار دیگر به فرمان امامش لبیک گوید.

آغاز دوران سربازی حسن مقارن بود با تجاوز نیروهای عراقی به سرزمین ایران و حسن، برای دفاع از حریم میهن به جبهه ها شتافت… در عملیات های شکست حصر آبادان،طریق القدس،بیت المقدس، فتح المبین، و کربلای۴، دلاورانه حضور داشت و با شجاعت می جنگید. پس از پایان دوره ی سربازی به بوشهر بازگشت و به استخدام آموزش و پرورش درامد. او معلمی را پیشه ی انبیا و تعلیم و تربیت فرزندان جامعه را از هر عبادتی والاتر می دانست…لب هایش همیشه با صلوات مترنّم و از تملق و ریا به دور بود…عملیات کربلای۴، لحظه های وصال با معبود را برای او ثانیه به ثانیه نزدیک تر می ساخت…حسن که سینه اش محرم اسرار حق بود، به عنوان ((بیسیم چیِ)) فرمانده، بر بال فرشتگان نشست…شلمچه ، فرودگاه عشق و نردبان شهادت، آخرین نفس های زمینی اش را در خاطر خویش ضبط نمود و انفاس آسمانی اش تا همیشه در جاری تاریخ ماند و جاودانه شد. جسم خاکی اش در شلمچه مفقود گردید و روحش تا بیکرانه ها پر کشید. ۸ سال بعد… سال های بی خبری و فراق به سر آمد و حسن بار دیگر به زادگاهش بازگشت؛ این بار اما در قالب یک استخوان، یک پلاک و کارتی که نام جاودانه اش را بر سینه آذین بسته بود…

نظر خود را اضافه کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.